اجرا برای کوکی ها: اعتراف به شکست


چیزی که من در طول سال‌ها در حال بهتر شدن در آن هستم، اعتراف به زمانی است که برنامه‌ها و/یا اهدافم مطابق با من نیستند. بزرگترین مثال وزن چهارشنبه من بوده است. در حالی که در یک سال و نیم گذشته در حال کاهش وزن بودم، بدون توجه به اینکه وزنم اضافه شده باشد یا نه، هر هفته به وزنه زدن خود ادامه می دادم. قبلاً، من فقط از ارسال آنها خودداری می کردم زیرا شرم آور بود که به اشتراک بگذارم که “شکست” کرده ام یا به طور واضح به هدفی نرسیده ام. احساس می کردم افزایش وزن به این معناست که به اندازه کافی تلاش نکرده ام.

با گذشت زمان متوجه می شوم که چقدر این ذهنیت احمقانه بود. هیچ کس *واقعا* برای رسیدن به اهدافم اهمیتی ندارد. هیچ کس *واقعا* به این موضوع اهمیت نمی دهد که آیا من وزن اضافه کرده ام. آنها تمام روز به آن فکر نمی کنند – یا اصلاً به آن فکر نمی کنند – به جز لحظه ای که در حال خواندن وبلاگ من هستند.

این واقعاً نگرش من را در مورد دویدن نیز تغییر داد. یک روز تازه متوجه شدم که برای هیچ کس اهمیتی ندارد که زمان پایان مسابقه من چقدر است یا سرعت تمرین من چقدر است. تنها کسی که حتی بهش فکر میکنه منم! وقتی افراد دیگر زمان مسابقه خود را به من می گویند، من به چیزی فکر نمی کنم – و مطمئناً آنها را قضاوت نمی کنم. برای من مهم نیست که چقدر طول کشید تا ۵K یا ۱۳.۱ یا ۲۶.۲ مایل بدود. مگر اینکه زمان پایان بسیار سریعی را اجرا کنند، حتی واقعاً ثبت نمی شود. قبلاً فکر می‌کردم مهم است – این که باید زمان‌های “محترم” بدوم – اما آیا کسی حتی ۶۰ ثانیه بعد از اینکه به او گفتم زمان پایان من چقدر بود را به خاطر می‌آورد؟ حدس می زنم نه

آیا در این مسابقه به هدفم رسیدم؟ این یک نیمه ماراتن بود، اما نمی‌دانم در ۱:۵۰-چیزی تمام کردم یا ۲:۳۰-چیزی یا تعدادی در بین. هیچ سرنخی!

من در طول سال‌ها از زمانی که دویدن را شروع کردم، زمان‌های تمام کردن افراد زیادی را شنیده‌ام، و صادقانه می‌توانم به شما بگویم که حتی یک مورد از آنها را به خاطر ندارم.

روز دیگر، سعی می کردم به این فکر کنم که زمان پایان من در اولین ماراتن، در کلیولند چقدر بود. راستش یادم نمی آمد! می‌دانستم که ساعت حدوداً ۵:۳۰ است، اما اگر حتی *من* نمی‌توانم به خاطر بیاورم، چرا فکر می‌کنم کس دیگری این کار را می‌کند؟

وقتی سال‌ها پیش در Curves کار می‌کردم، زنان را وزن می‌کردیم و اندازه می‌گرفتیم. من آنقدر افراد را وزن می کردم که این عدد هرگز در مغزم ثبت نمی شد. من فقط به شماره نگاه کردم و در پرونده آنها کپی کردم. زمانی که هر روز یک مسیر آشنا را رانندگی می‌کنید، واقعاً درایو را به خاطر نمی‌آورید زیرا بسیار خودکار است. این عدد می توانست ۱۲۰ پوند یا ۳۵۰ پوند باشد و من به آن فکر نمی کردم، چه رسد به اینکه به یاد بیاورم که چه بود. غم انگیز بود که بسیاری از زنان احساس می کردند که باید توضیح دهند یا شاید نگران بودند که من آنها را قضاوت کنم. در واقع، وزن آنها برای من هیچ معنایی نداشت.

وقتی بالاخره این “آها!” لحظه ای که هیچ کس به جز من اهمیت نمی دهد، به نوعی آزاد می شد. فشار بسیار کمتری را احساس می‌کردم – فشاری که به خودم وارد می‌کردم – و دیگر تلاش نکردم همیشه کامل باشم. من در خیلی چیزها در زندگی ام شکست خورده ام و در خیلی چیزهای دیگر هم شکست خواهم خورد. هر کسی که بگوید هرگز شکست نخورده است دروغ می گوید.

زمانی که اهدافی را تعیین می‌کنم بلندپرواز هستم، احتمالاً به اشتباه. من رویای بزرگی دارم و همه چیز را برنامه ریزی می کنم و انتظار دارم که به خوبی پیش برود. هر چند وقت یکبار این کار را می کند، اما بیشتر اوقات اینطور نیست. و وقتی موفق می شوم، به ندرت طبق برنامه پیش می رود. یکی از سخت ترین بخش های وبلاگ نویسی در مورد زندگی من این است که اهداف و شکست های من برای همه قابل مشاهده است. اگر شکست بخورم یا استعفا بدهم یا فقط نظرم را در مورد چیزی که برای آن تلاش می کنم تغییر دهم، اعتراف آن سخت است! سخت است به این فکر نکنم که مردم از پشت صفحه کامپیوترشان مرا قضاوت می کنند.

داشتن نگرش “هیچ کس به جز من اهمیت نمی دهد” به این امر کمک زیادی کرده است. من تنها کسی هستم که برای رسیدن به اهداف خود را تحت فشار قرار می‌دهم – خواه کاهش وزن باشد یا دویدن یا چیز دیگری – و اکنون، پذیرش شکست بسیار آسان‌تر شده است.

پس چه چیزی الهام بخش این پست است؟ سه روز پیش ۷۵ هارد را ترک کردم. من فقط در یک هدف شکست نخوردم. من ترک کردم! ساده و ساده. به این نتیجه رسیدم که زمان مناسبی برای قبول کردن چنین چالش بزرگی برای من نیست–در چند ماه گذشته خیلی اتفاق افتاده و نیاز به استراحت ذهنی دارم. چالش سرسختی ذهنی به معنای واقعی کلمه دقیقاً برعکس چیزی است که من در حال حاضر می‌خواهم یا به آن نیاز دارم.

می دانم که برای وارد شدن به آن واقعا هیجان زده بودم، و تصمیم خود را گرفته بودم که بدون توجه به هر اتفاقی، آن را تمام کنم. من ترک نمی کنم. من برای ۷۵ روز “عالی” خواهم بود.

ترک ۷۵ سخت به این دلیل بود که مجبور شدم کار روی اتمام پروژه حمام/اتاق خواب را متوقف کنم تا به مدت ۴۵ دقیقه ورزش کنم، فقط دوباره روی حمام کار کنم، و سپس ۴۵ دقیقه دیگر ورزش کنم. در همین حال، من هنوز تمام کارهای دیگری را که باید در طول روز انجام می دادم انجام می دادم. ازش متنفر بودم! من در حین دیوارکشی در منطقه بودم و بعد از ورزش کار کردن دوباره روی آن واقعاً دشوار بود.

و بله، این تمام نکته ۷۵ Hard است – *قرار است* ناخوشایند و سخت باشد – اما من در حال حاضر از نظر ذهنی سخت نیستم. من می خواهم حمام را تمام کنم زیرا سه ماه است که روی من سنگینی می کند. می دانم که اگر از نظر ذهنی سخت بودم می توانستم هر دو را انجام دهم، اما می خواهم استراحت کنم. من می خواهم برای مدتی همه چیز آسان باشد.

علیرغم اعتراف به شکست، احساس خوبی نسبت به ترک آن دارم. من نسبت به خودم احساس بدی ندارم و احساس نمی کنم “شکست خورده ام”. فقط احساس می کنم دارم بهترین کار را برای خودم انجام می دهم. شاید در مسیر راه دوباره تلاش کنم، شاید هم نخواهم… اما قرار نیست خودم را به خاطر این تلاش شکست دهم. من در طول عمرم در بسیاری از اهداف یا چالش‌ها شکست خورده‌ام و موفق بوده‌ام – و جالب است که آن‌هایی که به یاد می‌آورم موفقیت‌ها هستند.

من مسابقاتی را که نتوانستم به هدف زمانم برسم را به یاد ندارم. اما آنهایی را که موفق شدم به یاد دارم. و من فکر می کنم این چیز خوبی است! هیچ کس نمی خواهد به شکست های خود فکر کند.

این عکس مربوط به یک مسابقه است که به یاد دارم. من برای اجرای یک روابط عمومی در ۱۰K ماه ها بسیار سخت کار کردم. من الاغم را تمرین دادم و من زمان گلم را ۱۹ ثانیه بیشتر کردم!

من هنوز هدف چالش ۴x4x48 مایکل گوگینز را دارم – واقعاً دوست دارم روزی این کار را انجام دهم. و یک هفته و نیم گذشته هیجانی را در مورد دویدن دوباره ایجاد کرده است. نه به این دلیل که مجبورم، بلکه به این دلیل که می خواهم. بنابراین من به دویدن ادامه خواهم داد و اگر/زمانی که احساس آمادگی کنم، ۴x4x48 را بر عهده خواهم گرفت!

الان رفتم تو حموم کار کنم… و استراحت ورزشی نخواهم داشت 😉